سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
محرم اسرار
   1   2      >

به نام خدا


سلام


حتماً شنیدین که می‌گن: کار خونه وظیفه زن نیست. !!!!
خانومای خونه از روی لطف و شاید وظیفه اخلاقی، کارای خونه رو انجام می‌دن. وگرنه وظیفه‌ی شرعی ندارن.


این چیزا رو شاید این سال‌ها می‌شنوین. اما در گذشته کسی از این عدم وظیفه، چیزی نمی‌گفت و خانوما دیگه باورشون شده بود کار خونه وظیفشونه و آقایون هم از خانوما بیشتر باور کرده بودن.


زن خونه‌دار


حالا که از این عدم وظیفه همه آگاهی پیدا کردن،‌ برای بیشتر آقایون خیلییییییییی سخته که باور اشتباهشون در نسل‌های گذشته رو کنار بذارن


به جرأت می‌گم که همون اندازه که برای عرب‌های زمان پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله، سخت بود که دیگه دختراشون رو زنده به گور نکنن، برای بیشتر آقایون این زمونه هم قبول این سخته که دیگه باور نداشته باشن،کار خونه وظیفه زن نیست.


 


...


 


همکار قبلی که هنوز نرفته‌ بود، بهم کارایی که باید انجام می‌دادم رو آموزش داد و یه سفارش هم کرد.
اونم اینکه اینجا تو غذای خودت رو که خوردی، چون دکتر نمی‌تونن به سالن غذاخوری بیان، براشون، لطف کن مثل من غذاشون رو بگیر و بیار.


منم گفتم چشم و تو مدتی که اون اوایل مشغول بودم، غذام رو که می‌خوردم، برای دکتر هم غذا می‌گرفتم و میاوردم.
این کار رو هم با رضایت کامل انجام می‌دادم و هیییییچ عذابی از انجامش نداشتم.


بعد یه مدتی، بعضی وقتا مسئول پشتیبانی می‌رفت بیرون و بهم سفارش می‌کرد، لطف کنم و غذاش رو بگیرم.
با خودم گفتم: "اشکالی که نداره. خب ثواب داره. من کاری که از دستم بر بیاد رو می‌کنم :)"


یواش یواش به طور نامحسوس این درخواست‌ها بیشتر شد و انگار دیگه یه لطف نبود و شده بود وظیفه.
که چی؟ من وقتی غذا می‌گیرم، باید دو سه تا کارت غذای دیگه که با بهونه‌های مختلف بهم سپرده شده رو هم غذاشون رو بگیرم و...


چند ماه بعد همکار جدیدی اضافه شد و دیدم اون از همین الان چشمش به عاقبت اینکارا بازه. فقط هر کاری که وظیفش بود انجام می‌داد و خیلی رک کارای دیگه رو رد می‌کرد. شاید چون تجربه‌ش خیلی بیشتر از من بود. یه مدتی معلم بود و یه مدتی تو یه شرکت تولیدی با درآمد میلیونی کار می‌کرد و...  .


با این حال چون هم عادتشون داده بودم که غذاشون رو میگیرم و هم اینکه بین خوب و بد بودن کارم کلنجار می‌رفتم، هنوز عبرت نگرفته بودم.
تا اینکه همین هفته‌ی پیش دو تاشون رو رک راست جواب دادماصلا!


بهم گفتن که فلانی و راننده‌ش شنبه‌ها میان. این کارتا رو بگیر و براشون شنبه‌ها غذا رزرو کن. هفته اول این کار رو کردم و وقتی غذا آوردم اونا سراغش رو گرفتن و دادم بهشون.


یه هفته که گذشت غذا رو گرفته بودم و منتظر که بیان ببرن. اما خبری نشد و خودم و همکارم غذا رو بردیم خونه :دی
هفته سوم شد و تلفن زنگ زد. از پشت تلفن صداهه میگه: مگه قرار نشد که شما غذا رو بگیری و برای فلانی و راننده‌ش بیاری؟


من با تعجب گفتم گرفتم. اما نیومدن دنبالش.
گفت: شما باید میاوردی براشون


من: !!!! [زیاد کشش ندادم تا اینکه رانندهه فلانی اومد]
از فرصت استفاده کردم و کارت رو بهش دادم و روش شارژش هم بهش گفتم.


اما دیدم پر رو پر رو تو چشام نگاه می‌کنه و می‌گه: وظیفه من نیست
دیگه چون پر روییش رو از حد گذرونده بود، بهش گفتم: پس وظیفه‌ی منه؟عصبانی شدم!. من تا الانم داشتم لطف می‌کردم.


یارو بهش بر می‌خوره می‌ره بالا پیش اونی که بهم سفارشش رو کرده بود.
اونم بهم زنگ می‌زنه و با ناراحتی می‌گه چرا... ؟


همون حرفایی که به رانندهه زدم به اونم می‌زنم و بحث تمامممممممم.


 


پ.ن1: خانومای خونه‌دار، دونسته و یا ندونسته، لطف می‌کردن و می‌کنن که کار خونه رو انجام می‌دن. اما الان این لطفشون وظیفه شده به باور خیلی‌ها، حتی خودشون


پ.ن2: این تجربه من تو کار برام خیلی خوب بود. توصیه می‌کنم به همه‌ی اونایی که برای لطف دارن به کسی خدمت می‌کنن، اول از همه طرفشون رو بشناسن. اگه طرفشون ادم منطقی بود مثل دکتر خودمون و همیشه قدر این لطف شما رو می‌دونست، شما قبول کنین بهش لطف کنید. وگرنه بعد یه مدت لطف‌هاتون می‌شه وظیفه


پ.ن3: شاید خیلی خیلی خودتون رو با مرام بدونین و هنوز فکر کنید کدوم کار خوبه و کدوم بد. بگید که من کاری که از پسش بر میام رو لطف می‌کنم و انجام می‌دم. اما بدونید اگه دکترتون بره و یه دکتر جدید بیاد. ممکنه  دکتری باشه  که از دکتر قبلی خیلی خوش‌برخورد‌تر و خیل شوخ‌طبع‌تر، اما بیییییییی منطققققققققققق. اون وقت شما باید لطفی رو انجام بدین که امکان انجامش دیگه نیسسسسسست. یعنی یه هیچ وجه امکان نداره که بتونید.  پس بی خودی مثل من مدتی آخر وجدانیات نشید. شاید این وجدان درد وسوسه‌ی شیطون باشه که از این راه داره وارد می‌شه. 


پ.ن4: این آدمای قدر نشناس رو شما با لطفتون، دچار بیمار می‌کنید. بیماری به اسم توقععععععع. بهتره از همین الان پیش‌گیری کنید. وگرنه درمان این بیماری خیلی سخته. من الان دارم درمان می‌کنم و به سختیش پی بردم.   


فقط به اونی که می‌دونید مثل دکتر واکسن بیماری توقع رو زده لطف کنید.


پ.ن5: راستی مرسانا رو یادتونه. الان 11 ماهش شده. اینم عکسش.



ببخشین طولانی شد


 


نوشته شده در: سه شنبه 26 اردیبهشت 91 ساعت  11:22 عصر   توسط پارسا زاهد  
  نظر()

به نام خدا


سلام


امیدوارم بیگاری 1، یادتون مونده باشه :دی


 


حالا نوبت هرچی باشه، نوبت دیگه نوبت بیگاری 2 هستش.


مشغول درس خوندن بودم تو خونه که تلفن زنگ می‌زنه، مامانم با کسی که می‌گن نزدیکه که ازمون ارث ببره!!! ، صحبت می‌کنه.


اون خانم می‌گه که شوهرم، گفته: پسرتون حاضره کار کنه؟


چه کاری؟


- یه سایت قراره بزنیم. بیاد باهاش صحبت می‌کنه و انشالله مشغول می‌شه


(من که از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم. خاطره‌ی بیگاری 1 هم یادم رفته بود و اطمینان اینا و مهمتر از همه دسترسی به اینترنت :دی قبول می‌کنم و می‌رم سر قرار)


 


باید با یکی دیگه که پول‌ها رو گرفته بود و قرار داد بسته بود. اونم احتمالاً پولی میلیونی!!!، همکاری می‌کردم.


بهم گفته شد، سایتی رو بروز می‌کنم. اما باید قبل از ارسال خبر، با همونی که قرار داد مستقیم بسته بود، هماهنگ بودم. این بود که زیاد دستم باز نبود برای کار


در عوض جایی که من به اینترنت دسترسی داشتم، پر از کارای دیگه بود و کارمندای دیگه و اونا حسابی ازم کار کشیدن. البته اون کارا هم کامپیوتری بود. :دی


یک ماه گذشت و من تقریباً هر روز ساعت 6 صبح بیدار می‌شدم و از خونه حرکت می‌کردم تا ساعت 14:30 که بر می‌گشتم خونه.


اما خبری از حقوق نبود که نبود.


گذاشته بودم به حساب اینکه حقوق آدم رو نمی‌خورن چون نزدیکه که از ما ارث ببرن!!!


چیزی نگفتم. اونا هم چیزی ندادن. اما نیمی دیگه از یه ماه گذشت که هر بار باهام صحبت می‌شد، می‌گفتن: یک و نیم ماه کار کردی، حقوقت پیشمون محفوظه.


 


 


خلاصه،اون حقوق انگار برای ابد محفوظ موند:دی!!!!


این بود بیگاری 2


 


پ.ن1: از  یک و نیم ماه چند روز دیگه گذشت و خبری از اون حقوق محفوظ نشده بود، که یکی از اقوام باهام تماس می‌گیره و می‌گه یه کار خوب سراغ دارم، تو یه دانشگاه، حقوق خوب، بیمه و ... . حاضری بیایی؟


با خونواده مشورت کردم و با توجه به این که تا ابد اون حقوق برام محفوظ مونده بود انگار، قبول کردم و چند وقتیه مشغول این کار شدم. خوشبختانه نه بیکاریه و نه بیگاری. همونی بود که وعده داده بودن.


پ.ن2: یه آب باریکه‌ای درست شده، اما من حتماً دنبال کاری مناسب‌تر هستم. فعلاً هر جور شده اینو دو دستی می‌چسبم و از دستش نمی‌دم.


التماس دعا


نوشته شده در: جمعه 15 اردیبهشت 91 ساعت  9:39 عصر   توسط پارسا زاهد  
  نظر()

به نام خدا


سلام


 


این بار می‌خوام از صمیمی‌ترین دوستم تقلید کنم. منظورم علی هستش.


 


قسمت اول: قیمه نذری



دو روز پیش همسایه، برامون قیمه میاره. البته قیمه‌‌ی شامی که تو مراسم روضه‌ی بیت رهبری می‌دادن. یه دونه برای ما هم آورد. مامان شام درست نکرده بودن.


چند تا غذا دیگه هم داشتیم. قرمه‌سبزی‌هایی که از مراسم خونه‌ی دایی آورده بودیم.


( آبجی‌ها می‌گن چون هر سال بوی دنبه می‌ده، ( قرمه‌سبزی  داییم )ما نمی‌خوریم :دییی)


یه دو تا غذای دیگه هم بود انگار.


مامان بهم می‌گن، غذا گرم کن و بخور. منم به حساب مشتری نداشتن قیمه‌ی همسایه،
اون رو داغ می‌کنم(تو قابلمه ) داغ که می‌شه می‌خوام بخورم. به مامان می‌گم، تو قابلمه بخورم تا ظرف کثیف نشه؟
مامان می‌گن خدا خیرت بده، آره ظرف زیاد کثیف نکن و تو قابلمه بخور.


قابلمه رو می‌ذارم جلوی خودم و مشغول خوردن.


دو سه قاشق می‌خورم. یه دفه آبجی بزرگه می‌گه: ماها آدم نبودیم پسرت قابلمه جلوش گذاشته داره می‌خوره.
دهنی شد دیگه :( فایده نداره...


تا این جمله رو میگه، ماتم می‌بره و غذا تو گلوم گیر می‌کنه. چند لحظه حس خوردن رو از دست دادم. شبیه این شکلکه فکر کنم


نمی‌دونم حسم رو فهمیدین یا نه. اگه شکلک رو اشتباه گذاشتم، درستش رو بهم پیش‌نهاد بدین


اینبار آبجی‌ کوچیکه بازم من


بعدم داداشم و باز من


 


قسمت دوم: دفتر خاطرات




یه چیزی می‌گم شاید باورتون نشه. اما باور کنید تا قبل از امسال، یه دفتری که مخصوص خاطره نویسی درست کرده باشم و سعی کنم هر روز توش چیزی بنویسم نداشتم.


قبل سال نو، دکتر بهم یه سر رسید سال 89 یا 90 نمی‌دونم، بهم هدیه می‌ده :دی.


منم سال جدید که می‌شه نمی‌دونم از کی. اهان صبر کنید برم ببینم. الان بر می‌گردم


....


آهان الان آوردمش، فهمیدم از 24 اسفند توش نوشتم. 24 اسفند رو تو صفحه‌ی اول فروردین نوشتم :دی


حالا درک می‌کنم اونایی که خاطره می‌نویسن، چرا دفترشون رو قفل می‌زنن تا کسی نخونه‌


الان برم ببینم حس بعدی رو تو چه تاریخی نوشتم


تو صفحه‌ی دوم فروردین. تاریخ نزدم. اما انگار 15 فروردین بوده. انگار تو اون روز نیمه‌کاره شده نوشتنم و تمومش نکردم :دی شاید یکی کارم داشته و من نیمه‌کاره ولش کردم.


سومیش رو فرداش نوشتم. تو صفحه‌ی سوم فرودین. خب می‌دونم کنجکاو شدین. :دی


یه شعر داشتم می‌گفتم که متاسفانه اینم نا تموم مونده. بیت اولش رو فقط میارم


دعا می‌کنم من، به اندازه‌ی بی‌نهایت        به اندازه‌ی کهکشانی بزرگ، پر ابهت


....


شاید یه زمانی اگه خدا خواست، تونستم و کاملش کردم


باز هم ورق می‌زنم


دیگه ننوشتم تا 26 فروردین.


البته این 26 فرودین تو سر رسیدم جمعه هست. اما خودم نوشتم که شنبه . خب دیگه انگار سال کبیسه و اسفند 29 روزی و ... این اختلاف یه روزه رو ایجاد کرده. از اینجا به بعد دیگه هر وقت نوشتم تو صفحه‌ی خودش نوشتم. مثلاً انشالله که امشب می‌نویسم، تو تاریخ 10 اردیبهشت تو صفحه‌ی شنبه!!! می‌نویسم.


 


پ.ن1: خیلی‌ها بعد یه مدتی، مجبور می‌شن، دفتر خاطراتشون رو پاره کنن. اما من امیدوارم این کار رو نکنم... .


 


 


پ.ن2: امتحانای سختی دارم این ترم. خدا کنه همشون رو قبول بشم!


نوشته شده در: شنبه 9 اردیبهشت 91 ساعت  11:58 عصر   توسط پارسا زاهد  
  نظر()

به نام خدا


سلام


خیلی وقته که به اعداد اول علاقه پیدا کردم. اعداد زیبایی که جایگاهشون رو هنوز نمی‌شه حدس زد.


امروز چهارشنبه به عدد 17 علاقه پیدا کردم و پس فردا که بیاد، 19 رو دوست خواهم داشت.



روز اول گذشت. تو ماه اول هستم و نمی‌دونم تا سال اول چی پیش میاد.


نمی‌دونم از وقتی که برم مدرسه، می‌تونم تمام حواسم رو به درسم بدم؟


نمی‌دونم ؟


این تحصیلم تا الان که همش بازیگوشی بود و بس.


پریشب وقتی خواستم بخوابم، لباس‌هامو برای فردا آماده کرده بودم. یه پیرهن معمولی و شلوار و جوراب و... .


دیروز از خواب بیدار می‌شم و می‌بینم یه پیرهن مشکی هم کنار لباسامه. یه لحظه جا می‌خورم!!!


بعد متوجه می‌شم که بابام این پیرهن و گذاشته تا دیروز بپوشمش. منم اون لحظه تصمیم می‌گیرم این کار رو بکنم.


نه که دوست نداشته باشما. نه. اما اون لحظه به خاطر بابام این تصمیم رو گرفتم.


می‌رم بیرون و برای ظهر غذای نذری حضرت فاطمه نصیبم می‌شه.


وقتی به طرف مراسم می‌رم، با خودم می‌گم نکنه اشتباه کردم. باید برای رضای خدا این لباس رو می‌پوشیدم و نه برای رضای پدرم.


 


دوباره فکر کردم که تو بی چشم و رو از پسر حضرت فاطمه (امام رضا علیه السلام) یکی از مهمترین حاجت‌های دنیاییت رو البته از نظر خودت، اونم تقریباً 8 سال پیش گرفتی. الان دوباره با پر روئی تمام از مادرشون چیزی می‌خوای و علاقه‌ پیدا نکردی یه روز سیاه بپوشی؟


حس کردم با اینکه شرایطم خوب نیست، اما حضرت زهرا من و سر سفرشون راه داده و من هم تونستم، فکر کنم برای اولین بار، قیمه‌ی حضرت زهرا رو بخورم. :)


دانشگاه که رفتم، وسوسه‌ی شیطون اومد و هی خواست آذارم بده که الان با این لباس، سر کلاس انگشت‌نما می‌شی. خدا کمک کرد و توجه نکردم.


عطر یاسی که برادرم بالاخره به دستم رسوند رو دوباره می‌زنم و می‌رم سر کلاس. سعی می‌کنم محیط کلاس رو من اثر نذاره و به درس استاد گوش بدم.


بعد از کلاس تو پیاده رو دارم به سمت خونه‌ی دایی می‌رم که. یه آقایی به خانمش می‌گه چه بوی گلی میاد. فکر کنم عطر این آقا باشه.


ندیدم اشارشون به کی بود؟. اما اونا باید بدونن بوی عطر گل، هیچ وقت پای بوی خود گل نمی‌رسه.


 


پ.ن1:


خدایا کمک کن تو سال اول خوب شروع کنم تا زحمت و پول پدر و مادرم رو هدر نداده باشم


پ.ن2:


یا فاطمه ناراحتم از اینکه که سه‌شنبه شب و زیارتت رو از دست دادم :(. نمی‌دونم خونه‌ی دایی اونم تا 2.5 نیمه شب(البته برای مراسمی که امروز برای شهادت شما داشتن) و قضا شدن نماز صبح، گناهی بوده که بعد، این فضیلت رو از من دریغ کردی؟ :(



پ.ن 3: التماس دعا... .


نوشته شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 91 ساعت  1:53 عصر   توسط پارسا زاهد  
  نظر()

 


به نام خدا


سلام


چند وفت پیش می‌رم بانک بانک سپه و می‌گم می‌خوام از حسابم پول برداشت کنم.


ــ می‌گه: چه قدر


می‌گم: 470 هزار تومن


ــ می‌گه: وا چه قدر زیاد!!! چه خبره این همه پول می‌خوای برداری چیکار


[یه جوری جبهه گرفته بود که انگار می‌خواستم ازش پول زور بگیرم ]


می‌گم: برای شهریه دانشگاه می‌خوام. دیگه داره ترم تموم می‌شه و شهریه ندادم


ــ می‌گه: تازه اول ترم هست که. کجا ترم داره تموم می‌شه؟ !!!


[!!!]


بالاخره پول رو می‌گیرم و می‌رم بانک صادرات


یه دونه شماره می‌گیرم و می‌بینم حدود 10 نفر جلوتر از من هستن. ساعت هم 11 و خورده‌ای


نگرانم که به کلاس آزمایشگاه می‌رسم یا نه


آهان الان یادم اومد کی بود :دی. همین پنج‌شنبه گذشته بود که آزمایشگاه داشتم :دی


نشستم رو صندلی و منتظر. اینجا بود که زمان هم برام زود می‌گذشت و هم دیر. دیر به خاطر این چند نفری که جلوتر از من بودن و زود به خاطر اینکه الانه کلاسم دیر بشه.


کلاس ساعت 12 شروع می‌شد و تا کلاس سه چهار تا ایستگاه مترو و یه خط عوض کردن فاصله داشتم


تو این انتظار بودم که یه دفه از پشت باجه یکی که به نظر رئیس میومد یه چیزی گفت. یه چیزی که اگه کسی مشمولش بود، انگار زودتر کارش راه میفتا.د


من نفهمیدم چی‌ می‌گه و گفتم منظورتون رو نفهمیدم. بهم گفت: برداشت داری یا واریز؟


گفتم: می خوام شهریه بدم. شهریه پیام نور.


تا اینو گفتم: چشاش یه برقی زد. مثل کسایی که انگار معدن طلا پیدا کردن :دی


ــ گفت: بده، بده به خودم. بده خودم برات واریز می‌کنم.


پول‌ها رو می‌دم و دو تا فرم واریز نقدی. مال خودم و آبجیم می‌گیرم :)


طفلکی خیلی ذوق کرده بود. انگار ته گاو صندوقشون رو هم جارو کشیده بودن و تشنه چند هزار تومن پول بودن


تمام و کمال احترام می‌ذاره بهم و دو دستی رسید تقدیمم می‌کنه . ( البته دقیق یادم نیست شایدم دو دستی نبود:دی)


خلاصه من که هنوز پنج نفر جلوتر ازم بودن، کارم زود را میفته و با بدرقه نگاه‌های چپ چپ مردم که فکر کردن من آشنای رئیس بانک هستم از بانک خارج می‌شم. زود هم به کلاس آزمایشگاه می‌رسم


می‌رسم خونه و برای مامان و بابا و آبجی‌ها تعریف می‌کنم.


بهم می‌گن: چه جالب بوده. درست مثل خنده بازار. تو خنده بازار هم وقتی می‌خواستن پول بدن هیشکی محل نمی‌ذاشت و وقتی می‌خواستن پول بگیرن سر و دست می‌شکستن.


منم یه جیزی تو این مضمون گفتم. " خنده بازار باید پیش پای این دو بانک، لنگ بندازه"


 


پ.ن1: می‌گم: من که جدیداً خنده بازار رو می‌بینم، زیاد خندم نمی‌گیره. پیشنهاد می‌کنم یه سری تو ادارات و جاهای مختلف شهر بزنین. باورتون می‌شه، وضعشون بدتر از اون چیزیه که تو خنده بازار دیده می‌شه. بنده خدا از قولش نوشته بودن اگه دماوند فعال شد، می‌تونید برین تفریح و ازش عکس بگیرید. اصلاً هم خطر نداره!!!


پ.ن2: چه قدر آدم با مامانش راحت‌تره. حتی اگه پسر باشی. من که این طوری هستم.


پ.3: وقتی انتظار با امید همراه باشه، خیلی دلچسب می‌شه. هر چند دلهره کمی هم وجود داشته باشه اما اون امیدی که همراشه، انتظار رو شیرین می‌کنه.


نوشته شده در: پنج شنبه 31 فروردین 91 ساعت  10:41 صبح   توسط پارسا زاهد  
  نظر()

   1   2      >